روزی سقراط ، حکيم معروف يونانی، مردی را ديد که خيلی ناراحت و متاثراست. علت
ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم يکی از آشنايان را ديدم.سلام
کردم جواب نداد و با بی اعتنايی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از اين طرز
رفتار او خيلی رنجيدم."
سقراط گفت:"چرا رنجيدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم
است، چنين رفتاری ناراحت کننده است."
سقراط پرسيد:"اگر در راه کسی را می ديدی که به زمين افتاده و از
درد وبيماری به خود می پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بيمار بودن کسی
دلخور نمی شود."
سقراط پرسيد:"به جای دلخوری چه احساسی می يافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبيب يا دارويی به او
برسانم."
سقراط گفت:"همه ی اين کارها را به خاطر آن می کردی که او را بيمار
می دانستی،آيا انسان تنها جسمش بيمار می شود؟ و آيا کسی که رفتارش نادرست است،
روانش بيمار نيست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او ديده نمی
شود؟ بيماری فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جای دلخوری و رنجش
،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و
داروی جان رساند.
پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و
آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بيمار است.
با تشکر از آقای بزرگی و خانم قوامی
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 و ساعت
9:31 |
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد
ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض 30 دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.
از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت
مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد.
از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه
افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد.
خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه
خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه
داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با
عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن
پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه
مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و
والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت 30 دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند.
بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد.
وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد.
نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان
است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم
میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون،
برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط
یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب
داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت
های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی
هستیم؟
لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟
آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که
در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه
چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت
16:59 |
پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را
تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ،
تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهايآرام
، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگگل سرخ.پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو
اثر راانتخاب کرد.
اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را درخود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد
را ديد ، و اگر دقيقنگاه مي
کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ، پنجره اش بازبود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام
گرم و نرمي آماده است.
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قلهها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه
اي تاريک بود ، و ابرهاآبستن آذرخش ،
تگرگ و باران سيل آسا بود.
اين تابلو هيچ هماهنگي با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده
بودند،نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در
بريدگي صخره اي شوم، جوجه پرنده اي
را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ،آرام نشسته بود. پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء
بهترينتصوير آرامش ، تابلو دوم است.
آرامش
آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کارسخت يافت مي شود ، آرامش واقعي چيزي است كه در
شرايط سخت، در قلب ما حفظشود.
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت
16:44 |
چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می
آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟
مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند،
ده سال قبل شروع شد.
می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما
سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش
شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟
آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند
خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند.
صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با
آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من
شرکت کنند.
نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش
شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.
برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش شانس
مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين
مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه.
به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه
ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست.
به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت:
"اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد 250 پوند پاداش
خواهيد گرفت."
اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود.
با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود،
افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند،
درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از
افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها را در توجه به فرصت های
غيرمنتظره مختل می کند.
در نتيجه، آنها فرصت های
غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند.
برای مثال وقتی به مهمانی
می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن دوستان خوب
را از دست می دهند.
آنها به قصد يافتن
مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند.
افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در
نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می
بينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال
براساس چهار اصل، برای خود
فرصت ايجاد می کنند..
اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت
دارند،
ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های
مثبت می گيرند.
ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت
بخش است،
و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به خوش اقبالی بدل
می کند.
در مراحل نهايی مطالعه، از
خود پرسيدم آيا می توان از اين اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد.
از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين هايی کنند
که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود.
اين تمرين ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دريابند، به قوه شهود
تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان
دهند.
يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت
انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضايت بيشتری
دارند و شايد مهم تر از هر چيز خوش شانس تر هستند.
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت
16:12 |
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در
اثر جهل آبله نكوبیدهاند. امیر با صدای رسا گفت: ومسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر
روستا و كوچه و خیابانی مدرسهبسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویسها
بساطشان را جمع میكنند. تمامایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از
این میگریم كه چرا این مردم بایداین قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن
آبله بمیرند
...
اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم
بیش از آن بود كه فرمان امیررا بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند،
پنج تومان را پرداختند و ازآبلهكوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام
مراجعه مأموران در آب انبارهاپنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند
روز بیست و هشتم ماه ربیع الاولبه امیر اطلاع دادند كه در همهی شهر
تهران و روستاهای پیرامون آن فقطسیصد و سی نفر آبله كوبیدهاند.
در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از
بیماری آبله مرده بود، به نزداو آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و
آنگاه گفت: ما كه برای نجاتبچههایتان آبلهكوب فرستادیم. پیرمرد با
اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، بهمن گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم
جن زده میشود. امیر فریاد كشید: وای از
چند
دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود.
این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی
صندلی نشست و با حالیزار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام
میرزا آقاخان وارد شد. او در كمترزمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود.
علت را پرسید و ملازمان امیرگفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و
بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من
تصور میكردم كه میرزا احمدخان، پسرامیر، مرده است كه او این چنین هایهای میگرید.
سپس، به امیر نزدیك شد وگفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو
بچهی شیرخوار بقال و چقال درشأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به
او نگریست، آنچنان كه میرزاآقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشكهایش
را پاك كرد و گفت: خاموش باش.
در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود
166 سال پیش نخستینبرنامهی دولت ایران برای واكسیناسیون به
فرمان امیركبیر آغاز شد. در آنبرنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را
آبلهكوبی میكردند. اما چند روز پساز آغاز آبلهكوبی به امیر كبیر خبر دادند
كه مردم از روی ناآگاهینمیخواهند واكسن بزنند! بهویژه كه چند
تن از فالگیرها و دعانویسها درشهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث
راه یافتن جن به خون انسانمیشود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت
ابتلا به بیماری آبله جانباختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر كسی
كه حاضر نشود آبله بكوبد بایدپنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او
تصور می كرد كه با این فرمانهمه مردم آبله میكوبند.
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت
16:9 |
زمانيكه
مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را
بداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.
While a man was polishing his new
car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the
car.
مرد آنچنان عصباني
شد كه دست پسرش را دردست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم
متوجه شدهباشد
كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he
was using a wrench.
در
بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد
At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.
وقتي
كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در
خواهند آمد"
!
When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my
fingers grow back?'
آن
مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه
آن زد
The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot
of times.
حيرانو سرگردان از عمل
خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش رويآن انداخته بود نگاه مي كرد . او
نوشته بود " دوستت دارم پدر"
Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the
scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD'.
روز
بعد آن مرد خودكشي كرد
The next day that man committed suicide. . .
خشم
و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته
باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه
Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely
life & remember this:
اشياء
براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
Things are to be used and people are to be loved.
در
حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.
The problem in today's world is that people are used while things are loved.
همواره
در ذهن داشته باشيد كه:
Let's try always to keep this thought in mind:
اشياء
براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
Things are to be used,People are to be loved.
مراقب
افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
Watch your thoughts; they become words.
مراقب
گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
Watch your words; they become actions.
مراقب
رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود
Watch your actions; they become habits.
مراقب
عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود
Watch your habits; they become character;
مراقب
شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود
Watch your character; it becomes your destiny.
خوشحالم
كه دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد
I'm glad a friend forwarded this to me as a reminder.
اميدوارم
كه روز خوبي داشته و هر مشكلي كه با آن روبرو هستيد
I hope you have a good day no matter what problems you may face.
آخرين
روز آن باشد و تمام شود
It's the only day you'll have before it's over!
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 و ساعت
16:6 |
اسمش فلمینگ
بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معيشتخانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید
که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر
وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست.
فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک
کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب
زاده ای بالباسهایفاخر از کالسکه بیرون آمد و
گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت:میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات
دادید.
کشاورز
اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجامدادم
چیزی نمی خوام و پيشنهادش رو رد کرد.
در همون
لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟
کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم
ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که
میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر
فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ
التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر
فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ،
پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟
پنی سیلین.
اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل
با تشکر از آقای بزرگی و آقای شهریار رنجبر
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 و ساعت
14:2 |
یکروز وقتى
کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن
نوشته شده بود:
«ديروز
فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع
جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از
مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده
است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته
که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه
کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در
صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند
ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون
تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد.
نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر
وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها
کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد
بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد
به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک
زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط
وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و
باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در سه شنبه هفدهم فروردین 1389 و ساعت
15:38 |
روزی با عجله
و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدت ها بود می خواستم برای سیاحت از مکان های
دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این
فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی
آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای
رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را
باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
عمو... میشه
کمی پول به من بدی؟
نه کوچولو،
پول زیادی همراهم نیست.
فقط اون قدری
که بتونم نون بخرم.
باشه برات می
خرم.
صندوق پست
الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیام های زیبا و هم چنین جوک
های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود
که در لندن سپری کرده بودم.
عمو می شه
بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم
افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
باشه ولی
اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من
رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند.
وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه.
برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آن وقت پسرک
روبروی من نشست.
عمو چی کار
می کنی؟
ایمیل هام رو
می خونم.
ایمیل چیه؟
پیام های
الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که
چیزی نفهمیده. برای این که دوباره سوالی نپرسد گفتم:
اون فقط یک
نامه است که با اینترنت فرستاده شده.
عمو تو اینترنت
داری؟
بله در دنیای
امروز خیلی ضروریه.
اینترنت چیه
عمو؟
اینترنت جاییه
که با کامپیوترمی شه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم،
خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای
مجازی.
مجازی یعنی
چی عمو؟
تصمیم گرفتم
جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
دنیای مجازی
جاییه که در اون نمی شه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اون جا هست.
رویاهامون رو اون جا ساختیم و شکل دنیا رو اون طوری که دوست داریم عوض کردیم.
چه عالی.
دوستش دارم.
کوچولو
فهمیدی مجازی چیه؟
آره عمو. من
توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
مگه تو
کامپیوتر داری؟
نه ولی دنیای
منم مثل اونه مجازی.
مادرم تمام
روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اون و نمی بینیم.
وقتی برادر
کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم. خواهر بزرگ ترم
هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی می کنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می
بینم که هنوزم هم بدن داره.
پدرم سال
هاست که زندانه و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.
یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
مگه مجازی
همین نیست عمو؟
قبل از آن که
اشک هایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا
بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی
از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
ممنونم عمو،
تو معلم خوبی هستی.
آن جا، در آن
لحظه، من بزرگ ترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می
کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها، عاجزیم.
کامبیز
کیخایی
به
نقل از وبلاگ مدیران جوان
راستی اگر
خواستید از یک یا چند کودک حمایت کنید و سرنوشتش را عوض کنید اینجا جای خوبی است : http://www.childf.com
+ نوشته شده توسط افشين عاشوري در یکشنبه نهم اسفند 1388 و ساعت
18:7 |